قـدر بــالا نــرفتـه ام كـه پـاهـايم بلــرزد ،
پسـت و مقـامي هـم نـدارم كه نگران از دسـت دادنـش بـاشـم ،
از دنيــاي شمـا تنهــا كمـي اكسيــژن مـي خـواهـم !
و دستمـالـي بـراي سـرفـه هـايـم !!
عقــربـه هـاي سـاعـت كـه بـايستـنــد ،
مــن هــم مـي روم ....
یـا ابـاالفضـل العباس ادرکنی
جـانباز شیمیـایی شهیـد سیـد عنـایت الله نـاصــری "

شــرمنــده ام کـه از دنـیــای مــن ،
تنهــا کپســولِ اکسیــژنش سهــم تــو شــد !
و مـن هنـوز در غفـلتــم کـه ریـه هـایم را ،
از صـدقـهء ریـه هـای پـُر تـاولِ تـو از هـوای تـازه پـُر میکنـم...
بـا تـوأم ای رزمنـدهء دیــروز ، غـریبِ امــروز ، شهیــدِ آینــده... !
ای کـاش میتـوانستـم دنیـا را از دریچـهء نگــاهِ تـو ببینــم...

ای آب نــدیــده ، آبـی شــده هـا
بی جبهه و جنگ ، انقلابی شده ها
مــدیون شـبِ حملـهء جـانبازانیــد
ای بر سر سفره ،آفتابی شـده ها

تـقصیـــر مـن اسـت اینـکه ،