خاطره ای از شیخ رجبعلی خیاط
شیخ رجبعلی خیاط می گفت: در مسجد تهران، شبها می نشستم و حمد و سوره مردم را
درست می کردم، شبی دو بچه با هم دعوا مبکردند، یکی از آنها که مغلوب شد، برای اینکه
کتک نخورد؛ آمد پهلویمن نشست. من از فرصت استفاده کردم، حمد و سوره اش را پرسیدم و
این کار آن شب همه وقت من را گرفت.
شب بعد درویشی نزد من آمد و گفت: من علم کیمیا، سیمیا، هیمیا و لیمیا دارم، آمده ام به
شما بدهم، مشروط به اینکه ثواب کار دیشب خود را به من بدهی!
به او پاسخ دادم: نه! اگر اینها به درد می خورد به من نمی دادی!!!

+ نوشته شده در ساعت توسط دختر خاک
|
تـقصیـــر مـن اسـت اینـکه ،